تبليغاتX
شطرنج زمونه

شطرنج زمونه

برای اون که تا آخرین لحظه عمرم منتظر دوباره دیدنش می مونم....

خواهم مرد

 

                مثل يك بيت ته قافيه ها خواهم مـرد 

                 تـو كه رفتي همه ثانيه ها سايه شدند

                 سايه در سايه آن ثانيه ها خواهم مرد

                 شعله ها بي تو زبـــي رنگي دريـا گفـتند

                موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد

                گم  شده ام  در قدم  دوري چشمان بهار

                بي تو يك روز دراين فاصله ها خواهم مرد 

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 1:7  توسط مه سيما  | 

تسلیت قلب صبرم

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 0:59  توسط مه سيما  | 

 

نخ شمع از شمع پرسيد

 چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي..؟

شمع جواب داد مگه ميشه كسي كه تو قلبمه بسوزه

و من اشك نريزم

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 0:58  توسط مه سيما  | 

 

زیباست با کلامی قدیمی

باز از تو عاشقانه سخن گفتن

بردار شانه را

انبوه گیسوان

از شانه ها

     به عشوه بیاویز و

باز کن

بردار شانه را

بشکن شکنج طره ،

                 -هوا ایستاده است .

به پراکنش

بیا کنش از نافه

                 ناز کن

رودابه ی نوازش دل

        گیسوان رها !

 

محمد حقوقی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 0:29  توسط مه سيما  | 

 

میل باز کردن پنجره حتی لحظه ای

در سر انگشتانم نمیلغزد.

نگاهم حتی به اندازه یک پلک زدن خیره نمی ماند.

لبهایم حتی به اندازه یک بوسه بر هم نمینشینند.

دلم،

دلم به اندازه یک دلتنگی خالی ست......

"تو"، هستی....

و همین همهء مرا بس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 0:54  توسط مه سيما  | 

مست می دارم ...

 

مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت

پس از چندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

که جان را نسخه ای باشد ز لوح خال هندویت

تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی

صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی

برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت

من و باد صبا مسکین، دو سرگردان بی حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

زهی همت که حافظ راست از دنیا و از عقبی

نیاید هیچ در چشمش به جز خاک سرکویت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 19:29  توسط مه سيما  | 

 

امشب گرفته گریه ها دست دلم را

                  دریا کمک کن تا بیابم ساحلم را

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 19:26  توسط مه سيما  | 

شرمنده

سلام سلام سلام

بازم سلام

شرمنده بازم نگفتم و رفتم

دانشگاه شروع شده متاسفانه به

سیستم هم دسترسی نداشتم

ولی الان با عرض پوزش فراون

اومدم که در خدمتتون باشم

ولی نه مثل گذشته هر روز

شاید هفته ای ۱ بار

امیدوارم که درک کنید

می دونم که دوستای گلی دارم

و همشون منو درک می کنن

برام دعا کنید درسا خیلی سخته

امیدوارم موفق باشید

                      بای

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 19:15  توسط مه سيما  | 

عشق گمشده

ودیگر بار

خاطره ی سبز چشم هایت

در پشت پلک های ملتهبم

رویای یک عشق گمشده را

                       نقاشی می کند

 

من

تعبیر رویاهای سپیدم را

                    در خنده های تو می بینم

 

اما تو

خوابهای مرا

باور نمی کنی !

                                     حامد ابراهیم پور

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 14:36  توسط مه سيما  | 

              

     

نمی بخشمت بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی...بخاطر تمام خنده
 
 هایی که به صورتم نشاندی نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم
 
شکستی...بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی...نمی بخشمت بخاطر
 
 زخمی که بر وجودم نشاندی...بخاطر نمکی که بر زخمم گذاشتی...و می
 
بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 15:53  توسط مه سيما  | 

آخرین مسافر

 

تو آخرین مسافر  این ایستگاه بودی

که در پاییزی شاد از راه رسیدی

کوپه ای را اشغال کردی

و در بی نهایت افق ناپدید شدی

و پس از تو راهها محو شدند

ریل های آهنی در هم پیچیدند

و اتاقک رو به ایستگاه

از حجم تنهایی پر شد

اینک،

نه پرنده ای پر می زند

و نه آوازی به گوش می رسد

همه جا سکوت است

سکوت ، سکوت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 15:48  توسط مه سيما  | 

آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

 

در کوچه باغ کودکی تو را دیدم

با نگاهی به وسعت اقیانوس و به ژرفای آن

اکنون احساس تازه ای در من جوانه زده

احساسی به زلالی احساس چشمانت

و من غرق در آبی دیدگانت

ولی شهامتی نیست برای پاسخ

آه ...!

کاش می فهمیدی راز پنهان شده در عمق وجودم را ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 15:45  توسط مه سيما  | 

قاب من...........

 

قاب من از عکس من خالی است....

عکس او دیروز شد در قاب

پرکشید و رفت تا مهتاب

جای او خالی میان  ما

او کنون بیدار و ما در خواب

              

تُنگ دنیا از برایش تنگ بود

قصه اش با زندگی، جز جنگ بود

در سراب عمر خود آبی ندید

آرزویش خواب زیر سنگ بود

 

از همان روزی که چشمش باز کرد

صحبت از آزادی و پرواز کرد

شور این دنیا برایش هیچ بود

قصه ای نو از امید آغاز کرد...                                  

                                             شعر از زینب

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 15:33  توسط مه سيما  | 

عاشقی..........

عاشقی یعنی اسیر دل شدن    

با هزاران درد و غم یكی شدن

عاشقی یعنی طلوع زندگی

با صداقت همنشین گل شدن

عاشقی یعنی كه شبها تا سحر

وارد دنیای رؤیا ها شدن

عاشقی یعنی تحمل ، انتظار

مثل ماه آسمان تنها شدن

عاشقی یعنی دو دیده تا ابد

پر ز گوهرهای دریایی شدن ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 15:14  توسط مه سيما  | 

جدایی......

 
 
جدایی

به لب های تو می سازم کلامی

سرود آشنایی یا سلامی
ندارم جز غم عشق تو در سر
ولی افسوس که از من جدایی

نمی دانی چه شوری در سرم بود
نمی دانی چه شوقی در پرم بود
نمی دانی چه بودم آن زمان ها
کجا روز جدایی باورم بود

جدا گشتیم ولی در ریشه با هم
جدا گشتیم ولی همیشه با هم
اگر چه روی هم را ما ندیدیم
ولی در انتظارو حسرت و غم

جدایی نقطه پایان ما نیست
کسی یاریگر ما جز خدا نیست
جدایی هم سرود دیگر ماست
کسی آگه ز راز ما دوتا نیست

کبوتر های عاشق بوده ایم ما
از این دنیای خاکی رو به بالا
پر پرواز خود را باز کردیم
پریدیم هر دو تامان تا کجا ها
 
جدایی اولش بی خانمانی ست
جدایی آخرش یک یادگاری ست
صفوف خاطرات تلخ و شیرین
که آن هم صحنه ای از زندگانی ست

جدایی حاصل تقدیر دنیاست
نویدش چشم امیدی به فرداست
اگر یک قفل بسته باشدش نام
کلیدش در میان آسمان هاست

جدایی آتشی از جنس آب است
تو می گویی که نه! سربی مذابست
به دیواری که محکم باشدش خشت
جدایی ضربه از پی خراب است

جدایی قطره های اشک و آه است
جدایی یک مسافر پا به راه است
صدای یک وداع خانمانسوز
و تصویر دلی بر روی ماه است

جدایی ساکت و خلوت نشین است
فضای خالی یک همنشین است
دلم آهسته در گوشم چنین گفت:
جدایی هم قشنگ و دلنشین است

اگر پایان غم هایش تو باشی
جدایی بهترین حرف زمین است
 
+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 15:10  توسط مه سيما  | 

برای تو که نمی دونم کجایییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

تو رفته ای به کدامین دیار؟؟؟

که تنها عکس هایت مانده یادگار

تو رفته ای بدون اینکه وداع کنی

بدون اینکه حتی مرا یاد کنی

شکسته ام

پرم از حسرت دوباره دیدنت

پرم از انتظار

خسته ام خسته تر از همیشه

خسته از دلواپسی ها ی بی امان

برگشتنت محال است ای گلم

ولی مرا ببر که بی تو

زندگی ام می شود سراب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 15:52  توسط مه سيما  | 

 

 

مرا اینگونه باور کن...

کمی تنها

کمی بی کس

کمی از یاد ها رفته

خدا هم ترک ما کرده

خدا دیگر کجا رفته؟؟؟

نمیدانم مرا ایا گناهی هست؟؟؟

که شاید هم به جرم ان

غریبی و جدایی هست

مرا اینگونه باور کن....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 15:42  توسط مه سيما  | 

م.م.م.م.م.م.م.م...

 

تو آسمونا خدا رو دوست دارم. تو زمین خودمو . تو خودم

قلبمو. تو قلبم تورو از همه بیشتر دوست دارم

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 2:23  توسط مه سيما  | 

پاييز قريب و بي رنگ

 

پاييز قريب و بي رنگ

اون همه برگ مگه كم بود

گل من رو چرا چيدي

گل من بهار من بود

گلم رو ازم گرفتي

تك و تنهام زير بارون

حالا كه نيست كنارم

ميزنم سر به بيابون 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 16:3  توسط مه سيما  | 

شرمنده نگفتم.........

 

سلام سلام سلام

 

شرمندم بخاطر اینکه نگفته رفتم .

با اجازتون رفتم ایران گردی.

جای همگی خالی.

خیلی خوش گذشت.

رفتم شاید یکم از فکرش بیام بیرون ولی...

از این به بعد خبر می دم.

بازم شرمنده.

دوستدار دوست داشتن شما

 

مهسیما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 15:17  توسط مه سيما  |